قافیه های دلنشین

 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦
 

خوابیم و با خطاب تو بیدار میشویم                 مستیم و با عتاب تو هشیار میشویم

 

   حلاج پیشه ایم و گمانم در عاقبت                  با حلقه های موی تو بر دار میشویم

 

فرجام تلخ قصه ی ابلیس سهم ماست            وقتی به دام سجده گرفتار میشویم

چشم تو بود میوه ی ممنوع عشق و ما           روزی از این دسیسه خبر دار میشویم


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

من عشق را دیدم

که در چرتکه ی حساب و کتاب دلالان احساس

اسیر میله هایی سر به فلک زده بود

و هر گاه که محکوم نوازش می گشت

چشمان سیاه ابلیس

تاریک تر، بر قلب شب زدگان سلطه می یافت

من عشق را دیدم

که واپسین نفس هایش را

با حسرت بوسه ای بی هوس فرو می داد

و در خاطرش مرور می کرد

نگاه عاشقانه ی آدم

بر حوای پاک تر از بهشت را

من عشق را دیدم

و دستانم را به سوی نگارنده ی آن فرا بردم

تا پلی باشد میان فرشتگانی که دعا می کنند

و آخرین نفس های پر اندوه عشق

تا مسیحایی شوند

و بر دل هایی بدمند

 

که روزی سجده گاه فرشتگان بود


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

بالا بلای من بنشین چای دم کنم

بنشین بساط شعر و غزل را علم کنم

 

بنشین که روی نرگس و یاس و بنفشه را

با وصف چشم و گونه و روی تو کم کنم

 

گیسو به روی شانه بیفشان که از حسد

شب را به کام این شب تاریک سم کنم

 

لب باز کن به حرف که لب وا کنم به شعر

لب باز کن به خنده که خنده به غم کنم

 

اندوه من به حد تغزل رسیده است

وقتش رسیده است که شرح دلم کنم

 

"با صد هزار جلوه برون آمدی که من"

صد ها هزار پنجره را متهم کنم

 

شهری به شوق وسوسه دنبال چشم توست

پای کدام چشم چران را قلم کنم ؟

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
 

زندگی
تعارف نان است و غزل
از پنجره به دست کوچه و آسمان


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
 

به نرمی کوچ قاصدکها

خاطرات خاکستری را به باد می سپردم

وقتی که با تو در ایستگاه بهار

در زیر بارانی از شکوفه

به روشنی فرداهای نیامده لبخند می زدیم

لبخندی از جنس آغاز دوباره


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢
 

عشق
راهی‌ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از...

من فکر می‌کنم فقط عشق می‌تواند پایان رنج‌ها باشد
به همین خاطر همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ محبوبش را فراموش نکرده است

 

"رسول یونان"


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳
 

این روزها چون یک مرتدم
اما به آیه های نگاهت مومن شده ام
هر روز روی صفحات خالی دفترم
بدون فاصله تو را می نویسم
و همیشه شعرهایم را
 به صندوق دلتنگی ام پست می کنم
خوب می دانم
تا وقتی سرم به آسمان است و
نگاهم به زمین
فقط تو را می جویم
برای دور شدن چیزی نمی خواهد
چشمانت که نخندند کافی است
 وقتی می روی که فکر کنی
من غرق در رویای شهد گونه روزهایمان
آرام دفترآبی رنگ گذشته را
ورق می زنم

 

 می دانی
آغوش خواب شعرهایم بی تو
تنها دل نوشته هائیست
که در باد رها می شود
و من خالی ام از هر پنجره ایی
که روزنی برای نگاهت است
ای طول آرامش
 برای این روح عاصی
شکوهی دارد بیان نکردنی
آبتنی چشمانم
در ژرفای نگاه تو
و باروری عمری که چون
زنبور عسل از کندوی صدایت
به پرواز در می آید
ویاد روزهایی
 که عطرت را می بوئیدم
مداوا می شد آلرژی تلخ تنهائیم
ولمس حس هوس
 بوسه هایی که به هم بدهکاریم
همین حالا هم
بوسه دلم افت شدید پیدا کرده
 و یا شب هایی که خیالم را  
به یک بزم استوایی دعوت می کردی
در تمام دفتر لحظه هایمان
بی هوا قلم زده ام
تمام سطرها
شبیه همه طرح های دیگر است
نمی دانم چرا فقط تو
 میان صفحه نقش بسته ایی
و رد قدمهای تو
بر تن شعرهایم مانده است
ماندنی تر از داغ عبور جویبار
بر دل کوهسار

 

ای گرامی
سراسر این سالها
چله نشین یلدای بی طلوعت بودم
اما آنهنگام که آمدی
در آن یک هفته
عشق از من و نگاه از تو
زندگی تشکیل شد
و هر روز بیشتر
تمام من به تو تبدیل شد
اکنون همه نفسهایم سراغ تو را می گیرند
رفته ای که به
شبنم و شب و زوال و باران
به رحم و تغیر و ذوق و لبخند
بیندیشی
و من
خوشبختم
نه امپراطورم
و نه ستاره ایی در هفت آسمان دارم
خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس می کشم
راه می روم
غذا می خورم
می خندم
آه چه اشتباه دل انگیزی
ای صدای دریا از درون صدف
بعد از طوفان اگر آمدی
آرام بیا
نه چون رنگین کمان
در بازگشت
از زیارت تنهایی
خنده سوغات بیاور
من هم پیش پایت
 سکوت را سر می برم.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳
 

بارها شهر و شغل عوض کردم

از کنار زندگی ها گذر کردم

زندگی چیزی جز غمی سیال نبود

ولی گاهی هشیارانه به خودم اجازه دادم

تا بعضی وقتها حالم خوب باشد

یک چیز مسلم است

کودکانه هنوز عاشقم

و خوبی صبحهایم این است

که با انبوهی از رنگ های آبی و نارنجی و زرد شروع می شود

اما نمی دانم از کجا شروع کنم

کلمات بی عرضه اند

خنگ و خاک بر سر شده اند

نمی فهمند چقدر بودنت را می خواهم

نمی دانند عاشقی آنها را می چیند

تا جلوی گر یه اش را بگیرد

نمی فهمند دلتنگی من به هزار عشوه خودش را می آراید

من اکنون شبیه این زمستانم که برف ندارد

و این مرارت مسخره

گاهی باد را وسوسه می کند

تا همه ی خوشیهایم را با خودش ببرد

می خواهم سر به تن هیچ رویائی نباشد

من چیزی را نیافته ام مثل تو باشد

جز شعری که برای تو گفته شده باشد

ای لبخند بیاد ماندنی

من در آب می سوزم و در آتش غرق می شوم

زیرا که هرچه بر عمق این دلتنگی افزوده می شود

بیشتر دوست می دارمت

اما

سرت به صدائی گرم است

واین صدای بوق اشغال قلب توست

توسط دیگری

و این صدای دل ضعفه ی توست

که از هر سمت خیال و آرزوئی می آورد

و از سمت دیگر بر باد می دهد

و من از مهربانی بی دریغ جانم در عحبم

تو در انتظار چیزی نیستی

مگر کلامی که از اعماق سر بر آورد

بگذار با خیالی آسوده بخوانمت

بنویسمت

من سالهاست می خواهمت به تازگی روز نخست

جای تو هیچ گاه خالی نبوده است

زیر نگاهت زنده می شوند اشیاء

بیراه نرو

بیا من در تو بیدار می شوم و نفس می کشم

در آسمانی که در ماست

تو خواهی بود ثابت و روشن.

 

 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 

ای خوش دلی که عاشق و بی‌تاب می‌ شود!
چشمی که از خیال تو بی‌خواب می‌ شود

آن غم که شادمانی‌ ِ عالم  ، غلام  ِ  اوست
بنگر  «درون  دیده‌ ی  من  آب می‌ شود»

قد  قامة‌  الصّلاة ! نمازی مبارک است
آنجا که ابروان  ِ تو محراب می ‌شود

این روشنی که در دل  ِ من  موج می ‌زند
اسباب ِ رشک و غبطه‌ ی مهتاب می ‌شود

آن بوسه‌ ها که از لب  ِ خورشید می ‌رسد
روی  لبان  ِ من   ، غزل  ِ ناب  می‌ شود ...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

اخم هایت
گره به دیوارهای گالری ها می اندازد!
کارشناسان هنری
اخم هایت را دوره می کنند
و گل می اندازد گونه های نقد ها
و نمی دانند
تاریخ هنر
به همین سادگی زیر و رو می شود
که تو لبخند نمی زدی!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱
 

بباران بر سرم

 

 

ابرهای دلتنگیت را.

 

قول می دهم

 

که سبز شوم

 

در بهار چشمانت .


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱
 

خیابان
شعر بلندی ست
وقتی من با قدم های تو قدم می زنم!
و شب
یکباره یکپارچه می شود،
از خواب هایی که تو را به من می رسانند
وقتی
من با چشم های تو چشم می بندم!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱
 

دور از چشم ِ تو

 

 

                هزار بوسه زده‌ام

 

 

و هزاران وا‍‍‍‍ژه‌ی عاشقانه را

 

 

                         بیرنگ نوشته‌ام

 

 

                                    با نوک ِ انگشتم

 

 

                                            بر بوم ِ سفیدی به مساحت ِ شب

 

 

 

 

 

دور از چشم ِ تو

 

 

               پرواز داده‌ام

 

 

                     تمام زنبورهایم را

 

 

                              در دشت ِ بنفشه‎های قشنگ

 

 

                                      و رفته‌ام تا ته ِ نشانی ِ شیرین‌ترین ِ نیش‌ها

 

 

 

 

 

دور از چشم ِ تو

 

 

             عرق کرده‌ام

 

 

                     داغی ِ بهشت را

 

 

                                و لرزیده‌ام از سردی جهنم

 

 

نازنین!

 

 

    حالا

 

 

       دیگر باز می‌کنی

 

 

                    دو چشم ِ قشنگت  را؟!...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠
 

هنوزِ صبور!

 

مگر می شود پای پرنده ای نشست

که پای لنگش را از هزار سقوط عاشقانه 

وام گرفته است؟

که هر بار به سادگی پرید 

بادی وزید

آسمان ابری شد

و ظریف رویایش میان انبوه باران محو..

تو مرگ آن پرنده ی عاشق را دیده ای

دیدی که آفتاب در تخیل کوچکش 

چگونه تن به سایه داد

و پشت هر روز بی لمس آسمان او

تنها مرگ به انتظار نشسته بود..

حالا که فاصله میان تو 

و آن خفته در شب بسیار است 

و دستت از اوج اندامش کوتاه

پیراهن کبودت را به تن کن

و کمی بخواب..

سرانجام روزی تو نیز خواهی فهمید

تاوان آن خاموشی محض

کدام باد نابلد بوده است؟

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧
 

تمام راه با توام!

با تو پرندگان را تماشا می کنم

با تو زیر سایه ی درخت می نشینم

با تو

تمام خستگی هایم را از تن بیرون می کنم

حتی بر زانوان تو به خواب می روم...

راه که تمام می شود

باز هم دلتنگ توام

دلتنگ تمام آسمان و درخت

دلتنگ تمام پرنده های جهان

دلتنگ بالهای خیالی

که تو را به من

که مرا به تو می رساند !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦
 

دگر از پنجره ی چشمهایم

تا آسمان نگاه تو

راهی نمانده است...

 

من در آغوش این جنون

همه را می بخشمت..


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

سوره لبخند تو

جامانده  لابه لای یادداشت های ممنوع نیاکانم

- بارور-

در امتداد یک درد مشترک

با

هزار سال دلتنگی نهانی


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

دعا کن

دعا کن باران ببارد

مرا همراه خود سازد

کاش راهی شوم ...

دورتر از سه حرف عشق نخواهم رفت ...

با بارش هر بارانی,

با تو خواهم بود.

نزدیک تر از حالا و همیشه ی بودنمان ....


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

حوصله کن بلبل غمدیده‌ی بی‌ باغ و آسمان

سرانجام این کلید زنگ‌ زده نیز

شبی به یاد می‌آورد

که پشت این قفل بد قول خسته هم

دری هست، دیواری هست

به خدا ... دریایی هست
 

" سید علی صالحی "


 
 
سید علی میرافضلی
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳
 

من شنبه‌ها توام

تو

آغاز می‌شوی در من

من می‌روم به معنی تو اقتدا کنم.

 

زیر لباس‌هام

احساس تازه‌ای است

گویی تنم مسابقه روح می‌دهد

من شنبه‌ها برنده حسّ پرنده‌ام.

 

تو

تقریر می‌شوی

من

می‌نویسمت

حس می‌کنم که از کلماتم گزیر نیست.

 

نم نم ضمیر من

مقلوب می‌شود

نم نم

باران تو ضمیر مرا محو می‌کند

نم نم تمام هفته تو می‌باری

نم نم تو جانشین تمام ضمایری

نم نم تویی فقط .


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳
 

عشق، وحشتناک است

مثل زیبایی تو

و چه تاوان عجیبی دارد

آنکه می‌پندارد

که حسابش پاک است.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
 

احساس شهری بین راهی در من است

من در میانه ام ایستاده ام

میان آمدن

و رفتنت...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
 

بت‌ها شکستنی بودند و باورها ماندگار. چه ساده دل بود ابراهیم!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
 

چون درخت های هر دو سوی این بزرگراه

هرچه قدمان بلند می شود،

باز ما به هم نمی رسیم  آه............


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱
 

دیوار به دیوار

همسایه ی دلت

                 می شوم

اما تو

مثل شهروندان بالای شهر

از هم سایه ات

         بی خبری


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱
 
رنگ میگیریم
رنگ پول، رنگ تامین معاش
رنگ کمترین حق زندگی...
شاعران حرف های صبح تا غروب
شاعران کوچه های تکراری نیاز
شاعران پوچ
مردمان سایه نشین
ادامه نسل آدم
بوی آدمیزاد
ادعای انسانیت
بگذریم
نرخ امروز را بگو
هنوز باید رفت
هنوز باید گفت
هنوز باید خورد...

 


 
 
شمس لنگرودی عزیز
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱
 

دست های تو
تصمیم بود
باید می گرفتم و
دور می شدم.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠
 

پس این خنده ی بی معنی ناب

دل ما در پی ما می گردد

دل ما مال خداست

دل ما ، روشنی پنجره هاست ...

آسمان شب ما ، پر ستاره چه زلال

می زند یکسره بال ، مثل برف مهتابیست

شاید آنجاست که رنگش آبیست ...

می رسد زمزمه ها ، پنجره ها باز هستند

قاصدک ها سرخوش ، مشغول ، خواندن آواز هستند

می رسد بوی خدا ، که هزار رنگ دارد

و برای دل تو ، بی گمان ، عاشقی دلتنگ دارد ...

نکند یک روزی ، قاصدک ، غمزده ، یادش برود خندیدن

با سازهای ناکوک ، لحظه ای رقصیدن

عاشقی فهمیدن ...

دل ما معنی شیدا شدن است !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸
 

هر چه هست

حرف های نگفتنی است

تو را نمی دانم

اما من ٬

لبریزم از حرف های نزده

حس های جاری نشده ....

و آغوش هایی که هیچ وقت نگرفتم ...

من لبریزم ...

لبریزم از تمام شوق های پنهان .. !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥
 

مگر می شود

من اینقدر دلتنگ باشم و

تو بوسه هایت را به دست باد نسپاری ؟

رقص  قاصدک ها را ببین... !!

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤
 

دستت را به من بده

بیا برگردیم

این قصّه اشتباهی ست

اینجا کلاغها به خانه رسیده اند!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢
 

 

 

در این سکوت خفقان آور

 

 

 

 

 

 

 

جوانه ایی رویید

 

 

 

 

 

 

 

و گفت :

 

 

 

 

 

 

 

زندگی زیباست،

 

 

 

 

 

عشق را بیدار کن.

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢
 

هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست

بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

زمان زمانه ی شعراست  و

شب خیال انگیز

بیاد سالهای دور دل بهانه می گیرد

باشد که واژه ای قصه رو کند


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

بگو عاشقم...

 

به همین سادگی

بزرگترین دروغت را

باور می کنم.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

از نذر و نیاز،

 

خواست و نخواست ،

 

درخت مراد و بند های در انتظار

 

تا گره های سبز باز نشده.

 

از پریشانی خواب ها،

 

از خطوط ما بین آدم ها ،

 

ازخیال پروانه شدن

 

تا مجالی که به عشق باید داد.

 

همه و همه

 

هوای آشنارفتن و غریبه آمدن را دارد.

 

از این که می خواهم مثل تو باشم ،

 

از تقدس یک نگاه ،

 

تا فرصت دوباره!!

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

بیهوده داریم سایه بازی می کنیم

همیشه شروع نشان از خواستن نیست !

ازالفبای درس تا دل دل کردن  یک واژه

شاید  ، از همین دوستت دارم های معمولی

و نا گهان تو می روی

و ناگهان انتظار

تا تلنگری  ،  تا معجزه ایی

 تا شاید هم خداوندی

آنقدر ها هم که فکر می کنی رویایی نیست !!!!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

 

و آغاز هر تصویر شعری ست برای ما...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

 

ما را دوروزه‌ دیدار می‌کشد
زهری‌است این، که اندک وُ بسیار می‌کشد
عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش می‌برد به زاری وُ خوش زار می‌کشد
مجروح را جراحت وُ، بی‌مار را مرض
عشّاق را مفارقت ِ یار می‌کشد
آن‌جا که حُسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفاکشان ِ وفادار می‌کشد
وحشی؛ چون‌این کشنده‌بلایی که هجر او است
ما را هزاربار، نه یک‌بار، می‌کشد


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

پرسید کســی منزل آن مهر گســــل  
گفتم که دل من اســت او را منـــــزل 

گفتا که دلت کجاست ؟ گفتـــم بر‌ِ او  
پرسید که او کجاست ؟ گفتـم در دل

 

*/ ابوسعید ابوالخیر


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

 

حرف‌های تو
درمان دردهای مزمن سر من است
طعم بوسه‌های تو
کشف عنصری تازه است در شیمی
جا گرفتن در آغوش تو
شکست قانون اساسی است
مهر ابطال است بر سنت‌های خاک گرفته
با نوازش دستان تو
فیزیک هم اینشتنی تازه می‌خواهد
برای افتادن تو از چشم من
جاذبه حرف مفتی بیش نیست
نگریز از من
از این سرطان همیشگی
شیمی درمانی من!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد ،

فقط می گوید :

... کو کو …


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

این صبح، این نسیم، این سفره مهیا شده سبز،

این من و این تو همه شاهدند که چگونه دست و دل بهم گره خوردند

.....یکی شدند و یگانه....

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم

اول فقط یک دل بود، یک هوای نشستن و گفتن

یک بوی دل تنگ و سرشار از خواستن، یک هنوز، باهم ساده

رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم

بعد یک صدا شدیم، هم آواز، هم بغض و هم گریه

هم نفس برای باز تا همیشه ماندن و با هم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خالص

برای یک دل سیر گریه کردن

برای همسفر عشق .....باران!

اکنون و اینجا،هوای همیشه ات را نمی خواهم


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

به پنجره ها بگو:

باز بمانند...

شاید هوای یاد تو

از کنار آسمان دلم

گذر کند نیمه شبی...

و بخواهد

کنار پنجره‌ی یاد من

نفس تازه کند!

خدا را چه دیدی؟؟!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

هیچ فکر کرده ای
     

سهم آب و آسمان و ماه
     

 در این قصــه چیست؟

           حالا که تو
     

  تمام نقش ها را
       

خودت بازی می کنی...

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
 

سعدی

نباید بستن اندر چیز و کس دل


                      که دل برداشتن کاریست مشکل


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
 

برای من که کبوتری‌ام ـ عاشق و سرگردان ـ

بیا و بام شو

اصلاً بیا و دام شو!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۸
 

مرا از تو رهائی نیست

تمام هستی من ...


در حجم جذابیّت تو


نقطۀ پرگاریست بر مدار عشق تو


رهایم مکن !!


سقوط من ... در فضای بی جاذبه


حتمی است


رهایم مکن !!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٧
 

تو که مژه‌های بلندت و انحنای کنج پلک‌هایت

ناز چشم‌هایت را می‌برد تا عرش خدا،

خودت خوب میدانی که خواب راحت ِ من

وقتی‌است که رخوت عاشقانه و مستی‌اش

گرمای تن ِ تو باشد .

حال میدانی ، عصر هایی که کنار هم بودنمان

جفت و جور نمیشود

پریشانی‌اش به حدی‌است که دیگر هیچکس

مجنون را به نام ِ درخت های بید ِ دنیا نمی‌زند.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٧
 

به قهوه ی چشمانم لبی بزن،

عطر نارنج های شمال

                           روی انگشتانت

                                             می رقصانَدَم...

می خواهم آبی ترین تعبیر این فال

                          در ملتقای انزوای دیرینت باشم،

                                                          و از ته فنجانت

                                                                          نقبی به آفتاب بزنم...

پس کولی سرمستی شوم،

                                      رها

                                        که با سایه اش می رقصد...

تو

   تنها تو

          به قهوه ی چشمانم

                                    لبی بزن،

تا عاشقانه ترین سرودهای جهان را

                                            در مسیر رگ هایم

                                                                ترنمی دیگر بخشم...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

شاید

 

" باید " ی در شاید  ِ " دوستم  داری "   ِ  تو نیست

 

هر چند که شاید

 

باید دوستت داشته باشم

 

و تو باید

 

باور   ِ " باید " را

 

شهامت  کنی  به " شاید "  ِ دوست داشتن

 

تا شاید

 

با " باید "  ِ یک بوسه ی بر گردن

 

شاید  ِ انتظار

 

" باید "  ِ همراهی  شود برای همه ی " شاید "  های تردید


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

شادمانی افسانه شد

وقتی اولین قلب شکسته شد

و از آن پس هر کس برآمد

در پی شکستن قلب دیگری

به جزای دل شکسته خویش

و عدالت افسانه شد...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

کدام شعبدۀ پنهانی در نگاه ات بود

که مرا اینچنین اسیر تو کرد؟


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

وامانده ام !

با اشتیاقی انبوه ...

با بالهایی به گستره ی آسمان !

با دستانی خالی ...

با گام هایی سنگین تر از کوه !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳
 

در جهان من

      چیزی مقدس تر از چشمان تو  نیست

                      نه حتی خدایان می توانند

                                  به اصالت چشمانت باشند...

                  به همین مقدسات سوگند

                                  که جهان

                               بی چشمهات

                                      کفرِ مکرری ست

                                          که با دستانِ خودم خلق می کنم

                                                                            هر روز...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳
 

ذهنم

    کافه ی متروکی ست

               که شبهای بی تو را

                        پر می کند از شراب و شعر .

                 تو  مزه ی  تلخ ترین  شرابهای  عالمی...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳
 

در عصر مرگ باورها، من تو را باور دارم

و این از دوستت دارم کلامی بالاتر و عاشقانه تراست


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱
 

زمین از دلبران خالی‌ست یا من چشم و دل سیرم/

که می‌گردم ولی زلفِ پریشانی نمی‌بینم/

خدایا عشق، درمانی به‌غیر از مرگ می‌خواهد/

که من می‌میرم از این درد و درمانی نمی‌بینم


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٠
 

دروغ نگویید

بندباز

هیچ فرقی با ما ندارد

او

زندگی‌اش به بند   بند است

ما

بندمان به زندگی

 

به جای این همه آه و ناله

باید با قیچی بند را ببرید؛

سرتان را اصلاح می‌کنید

و توی آینه ژستی فداکارانه می‌گیرید:

بازهم جان بندباز را نجات دادم !

 

دروغ نگویید.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩
 

اینجا کسی نیست ...

من مانده ام و

رد انگشتانت

بر پیکر رویاهام !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩
 

مشکلات چه قاطعانه حریف می طلبند

                                برای مقابله با انسانها....

                                          و من

                       مشتاقانه دست خود را بالا می برم...

                                                                و بپا میخیزم...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸
 

سرد است دست ِ لحظه هایم

اگرچه خورشید عشق ِ تو

پشت قاب ِ پنجره

لبخندی پهن دارد!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸
 

دیریست دلم را

 

بر سرای خیالت جاگذاشته ام

چه قفل بزرگی دارد اینهمه تنهایی

بازش نمی کنی؟


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸
 

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

حال این روزهای من خوبست

 

 

هم نشین قلم شده ام و

 

هم بازی کلمات و

 

هم دلی دارم که

 

سخت ٬ کاغذی ست.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

دستانت پاروی رؤیای من

و

وجودت قایقی که مرا به دریای خیال با تو بودن می برد.

به دست می گیرم دستانت را

و در خیالت غرق می شوم...

بگذار همه به خط پایان برسند!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

من 

       شاعر 

       شعرهایم

نیستم؛

روبروی آینه پلک بزن

تا شعر دیگری بخوانی...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

فقط یک پیک از شراب نگاهت خوردم


 

چند ســاله بودند این چشمانت ؟!!

 


 

عمری گذشت و هنوز

 


 

وقتی به تو فکـــرمی کنم

 


 

تلو تلو می خورم....

 


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

میدانی ؟

این آرامش ظاهرم گمراهت نکند

در درون  ٬ خانه به دوشم


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

در هوای سیب سرخ خنده ات

         همان آدمم

                        که هیچش نمانده مگر،

                                                      آه و دم...


 
 
به یاد احمد رضا احمدی
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 
ا(احمد رضا احمدی)
 
ین عشق محض را
 
در میان دیوان حافظ 
 
به امانت می‌گذارم که بماند
 
تا کی بماند
 
نمی‌دانم 
 
تا چند ساعت 
 
نمی‌دانم.

 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

 

تو  را مثل قانونِ نانوشته ای

            پشت کتیبه های سالخورده

                     پنهان کرده ام قرنهاست

       شاید روزی برگردم 

              و شبیه فرمانروای عاشقی

                       تمامِ جهان را

                              به خاطرِ تو

                                         فتح کنم...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

خواب 

       دریاچه ی عمیقی ست 

             که از چشمهای تو شروع می شود

                 و مرا 

                        که ماهی هراسان کوچکی هستم

                              لابه لای  جلبکهای پریشان

                                                           گم می کند...

                                        هرشب

                                            لا به لای خیالِ موهات

                                                          گم می شوم...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

تو  را به دستورِ تمام زبانهای زنده ی  جهان اضافه خواهم کرد

                     تو،

                       ضمیرِ ناخودآگاهی ست

                                     که تمام شعرهای مرا پر کرده ...   


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

دیروز ،

بر دیدگان رویایت  تکیه کردیم

امروز بر آوار نگاهت ،

عشق می سازیم.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

وقتی هیجان بهار

در عطر یاسها بلند می شود

فکر میکنم اردیبهشت

چه معشوقه ی ساکتی است

هرگاه دلش تنگ میشود رگبار میزند

میبارد

آنقدر می بارد تا بفهمم

پشت پنجره اتاق کسی چشم هایم را می خواند

روزهاست از عشق افتاده ام

روزهاست فقط فکر میکنم و قدم می زنم

فکر میکنم و می میرم

فکر می کنم و...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

 

عصر هایی که کنار هم بودنمان

 

جفت و جور نمیشود

 

پریشانی‌اش به حدی‌است که دیگر هیچکس

 

مجنون را به نام ِ درخت های بید ِ دنیا نمی‌زند.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

تویی که شکوه خنده‌هایت، همچون دسته کبوترانی‌است

که به یکباره به پرواز در می آیند ،

 

برای من بهار وقتیست که تو باشی


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

زندگی مثه تردمیله،

هر چی بدویی به جایی نمیرسی فقط عرقتو در میاره..


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

کنار تو نمی توان

نسکافه را داغ خورد

دستانت را لمس کرد

پیشانی ات را بوسید

انگار دنیا

هر روز امرداد است


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

از دَســـتان  ِ تــو

آب میـــخورند شعـــرهــایم ،

واژه هــا تشـــنه انــد

دســـتانت را کجــــاست....


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

مهربانی را اگر قسمت کنیم

من یقین دارم به ما هم می رسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق

دستهایش تا خدا هم می رسد


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

دلم که تنگ بشود

نیستی تا پریشانی هایم را با حمد شفایی درمان شوی

چرا دلم هنوز تنگ می شود؟؟؟


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
 

مرا به استواریِ لحظه هایِ عاشق دچار کن

                                               و به اضطرابِ مداومِ دیدار!

مرا به دردهایِ ژرفِ شیدایی مبتلا کن

                                          و به شکوهِ ثانیه های بیدار!...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
 

و چه عاشقانه پیوند می خورد...

تپش هامان در قلب های هم-

آنگاه که دیوانه وار دل به دل هم می دهیم


 
 
روزی به نام و یاد فردوسی بزرگ
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

بزرگداشت حکیم توس نه تنها تجلیل از یک فرد بزرگ بلکه در واقع گرامی داشت بزرگی و عظمت یک ملت است که در هزاره های  گذشته با وجود همه مرارت ها و مصایب تاریخی باقی مانده و خدمات فراوانی به تمدن بشری کرده است.

بی گمان فردوسی بزرگ نه تنها یکی از درخشان ترین ستاره های آسمان ادب ایران است ، بلکه نماد و تجلی عظمت ملت ایران و یکی از افتخارات تاریخ جهان است و شاهنامه این اثر جاودانه او که بی گمان یکی از شاهکارهای ادبی تاریخ بشر است ، بر بلندای تارک ادب ایران زمین درخشیده و بدون تردید تا ابد خواهد درخشید.

حال پس از گذشت بیش از هزار سال از زندگی فردوسی بزرگ ، ما ملتی هستیم که با همه بدی ها و خوبی ها ، با همه ضعف ها و قوت ها میراث بان شاهنامه ایم و این اثر بزرگ تاریخ ادبیات جهان به عنوان هدیه ای از طرف فردوسی بزرگ در دامان تمدن ایرانی و بشری قرار گرفته است .

شاهنامه نه تنها یک کتاب شعر و ادب بلکه یک کتاب سرشار از حکمت و خرد است و اشعار نغز و زیبای حکیم توس در تصویر کردن آنچه که مربوط به اسطوره های باستانی ایران زمین است ، یکی از بی بدیل ترین کتاب های حماسی جهان را آفریده که بی گمان نه پیش از فردوسی و نه پس از او کسی را یارای آفرینندگی اثری به این عظمت و بزرگی نیست.

ما ایرانیان در هزار سال گذشته وارث شاهنامه بوده ایم و بدون تردید باید این اعتراف تلخ را کرد که نیاکان ما وارث بهتری از ما بوده اند.

 اگر امروز از نسل جدید بخواهیم که اشعاری از شاهنامه بزرگ فردوسی بخوانند در پاسخ چه خواهیم شنید ؟

چند درصد از خانواده های ایرانی در خانه خود شاهنامه دارند ؟ و چند درصد به فرض در اختیار داشتن این اثر ملی آن را خوانده و یا برای فرزندان خود از حکایت های این اثر ملی می گویند ؟
به راستی چند درصد ما ایرانیان تا کنون کتاب شاهنامه را به دست گرفته و چند بیتی از آن خوانده ایم ؟ به جز فرزانگان و برخی خواص چند درصد از مردم حتی نگاهی به صفحات این اثر ملی انداخته اند؟

بیاییم از همین جا و در سالروز جهانی گرامیداشت فردوسی( 25 اردیبهشت) با خود این پیمان را ببندیم که تا سال آینده در همین روز دست کم چند ده یا چند صد بیت از این کتاب بزرگ و حماسی را که یادگار تمدنی و سند افتخار ملی ما ایرانیان است ، را از حفظ کنیم .

این کار مشکلی نیست اگر بخواهیم تنها و تنها در پایان هر روز 5 تا 10 دقیقه همت کنیم و اگر در هر روز تنها یک بیت از این اثر ملی را بیاموزیم در پایان یک سال ما دست کم از دهها هزار بیت این کتاب ملی مان بیش از 350 بیت را حفظ هستیم.

فردوسی بزرگ با نگارش این اثر ملی در آن شرایط تاریخی دشوار برای تمدن ایرانی بسیار بیشتر از آنچه که باید ، دین خود را نسبت به نسل های آینده ایران زمین ادا کرده و حالا کوچک ترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم نگاهبانی از میراث گنجینه ای است که او با خردمندی تمام به داخل واژگان زبان و ادب پارسی ریخته است .

فردوسی بزرگ نماد عظمت و بلندی نام ایران و ایرانی در جهان است و بی گمان نام پرآوازه این مرد بزرگ نه تنها باعث سربلندی ایران و ایرانی بلکه سبب افتخار جامعه بشری است و ما مفتخر به این هستیم که این مرد بزرگ از دامان تمدن ایرانی بالیده است ،
 
حال چرا نباید به شکرانه میراث داری این مرد بزرگ تاریخ بشر با او همدم نشویم و همه با هم نسراییم :

بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک  و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر تو را سودمند
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشگ و ز عنبر ، سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن  ، فریدون تویی


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

آغوشت را به من تعارف کن

این تنها تعارفی ست که نیامد ندارد.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

شب از جنس دیگری ست ! 

 

قصه تمام می شود ،

من تمام می شوم ،

شهر به خواب می رود ...

شب اما

تمام  نمی شود !

چنان به ساز و برگ ستاره نشان

خیالت را آذین می بندد

که زمین و زمان 

از تو و نام تو سرشار می شود !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

این روزهای خالی

سرگردانند !

 هیچ کجای تقویم جای نمی گیرند !

کجا به بهار

به اردیبهشت

پیوند شان بزنم ؟!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

هیچ کس یک شاعر را
برای هیچ کاری استخدام نمی‌کند
هیچ‌کس شاعر را دوست ندارد
مگر مثل تو دیوانه باشد
شاعری به چه‌کاری می‌آید
جز ستایش تو
که آن‌هم در هیچ فرم آگهی استخدامی نیست


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

آدمهایی هستند که حضورشان مخمل خواب نسترنهاست

آدمهایی که نه زخم می زنند،نه می رنجانند،نه هراس نبودنشان جان آدمی را مشوش میکند

آدمهایی که نه گلوی واژه ها را گرفته اند،نه نفس منطق را بریده اند،نه شاخ فلسفه را شکسته اند

آدمهایی که تنها بودنشان معنی دارد

آدمهایی که نگاهشان ستاره باران آسمان کویر است

                              لبخندشان سپیده دم جادّه های چالوس است

                                                  حرفهایشان عطر بابونه های وحشی ست

                                    و حضورشان

                                       حضورشان مخمل خواب نسترنهاست


 
 
صبح وحافظ
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

برهنه که شویم دیگر هیچ چیز

نمیماند برای پنهان کردن

یکی از همین شبها

شراب می نوشیم

من چشمهایم را برایت سرخ و سیاه خواهم آراست

میخواهم فریبت دهم

باید مرز این بوسه های سی ثانیه ای

شکسته شود

فرق نمی کند مست باشی یا هشیار

وقتی که می گویی دوستم داری

من لذت بخش ترین دورغ دنیا را می شنوم

و دیگر این مهم نیست که کدامیک از ما

فریبکارتر است...!!!


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

من هم یوسفم

 

منتها

پیراهنم نه از پشت

که از جلو ؛ جر خورده ست

درست

از جایی که ترنج بیرحم نگاهت

کار..........................................د

به دستم داد !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

بدترین قسمتِ یک رابطه آن‌جایی‌ست که در حضورِ هم،

بی‌حضورِ هم‌ایم. می‌شود و می‌توانیم، امّا نمی‌خواهیم.

هستیم، امّا انگار نیستیم. آن‌جایی که سرِ رشته‌ی گفت‌وگو را

گم کرده‌ایم و سکوت را ترجیح می‌دهیم به گفتن و شنیدن.

بدترین قسمتِ یک رابطه روزهای غریبه‌شدن، روزهای

بی‌همی، روزهای به هر کاری جز آن کارِ اصلی پرداختن و از

دور، از دور، از دورتر لب‌خندزدن است.


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

در اتاق خواب،

                    

      هر گاه که بیداری

              

      میتوانی به سادگی

                    

      با نگاهی به دور و بَرَت

                             

      از حال و روزِ بخت خودت،

 

                        

      با خبر شوی


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

دنیای من

 

دنیای یک دست جام باده و یک دست زلف یار نیست

که نه دستی مانده برای جامی

و نه زلفی برای دستی

مرا به آغوش خود بخوان

که با تو بخوابم

با تو بیدار شوم

با تو فریاد...


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

دلم برای قافیه ها تنگ می شود

نگاه تو

بهانه ی لبیک می شود

دلم برای عشق

 برای چشم های تو

پر از سکوت دفتر صدبرگ می شود

میان رفتن و آمدنت

چه زود غنچه ها

برای سرزدنت سبز می شوند

بیا ...

نگاه کن...

ببین...

نفس به حرمت عطر تو گرم می شود .


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

آتشکده ی ما

خانه ی تمام سرودها و نیایش هاست !

چنین که به مهر آتشم می زنی

چنین که به مهربانی

راهبرم می شوی !


 
 
 
نویسنده : محمد مدنی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
 

سر به دارت میمانم اگر

 

این دستهای تو باشد

 

که بر تاروپودم

 

نقش عشق رج میزند .